انتهای هر سفر
پیداست
وقتی برگی باشی
در باد .....
+
نوشته شده در 91/02/24 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
دود شد
اسفند
بهار را بریز .
+
نوشته شده در 91/01/14 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
یک آسمان
کلماتی که
معلقند
و
زمینی که
پُر از ماست ...... !
+
نوشته شده در 90/11/03 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
درد می کند سرم
برای دستمالی که
نمی بندی
بر سرت .... !
تو به خواب بیاندیش
و من
برای اندیشه ام
به جنگ .... .
+
نوشته شده در 90/04/13 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
کجاست حوا ... ؟!
گندیدند
سیبهای سرخ ... !
+
نوشته شده در 89/10/12 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
بختم بلند شده است .
لباسها
به تنم
اندازه نیستند !
+
نوشته شده در 89/09/02 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
شرمنده اگر که راه را گم کردم
در آینه آن نگاه را گم کردم
محکوم به حبس ابدت خواهم بود
پرونده ی یک گناه را گم کردم
+
نوشته شده در 89/06/01 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
سر از پا
نمی شناسم .
گم کرده ام تو را !
+
نوشته شده در 89/04/14 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
خنده هايم را
زير دندان له مي كنم
تا چشمانم
خجالت نكشند !
+
نوشته شده در 89/03/24 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
مسافران به خواب رفته اند .
قطار میدود .
ذهن من
پر از
سوت یک قطار نا تمام ... .
+
نوشته شده در 89/03/09 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
خلوتم را بهم نزنید .
دارم
درد
می زایم !
+
نوشته شده در 89/02/15 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
هوا پس است .
در اتاقم
دیوار می روید !
+
نوشته شده در 89/02/04 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
تنهایی ام
کلید خورد
خواب من پرید !
+
نوشته شده در 89/01/29 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
روح من جداست
از طناب و رخت .
گیره ام بزن
به آنچه از تنم جداست !
+
نوشته شده در 89/01/25 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
موسیقی شعر آسمان باران بود
در چشم تو پرواز کنان باران بود
زیباتر از این نمی شود طرح نگاه
انگار درون سرمه دان باران بود
+
نوشته شده در 88/12/26 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
با حال و هوای خسته افتاد دلم
در آینه ی شکسته افتاد دلم
مرگش به گمانم که حقیقت باشد
از پنجره های بسته افتاد دلم
+
نوشته شده در 88/11/17 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
هذیان می نوشم
و خوابهای غفلت چند ساله ام را
قی میکنم .
از زندگی می هراسم
از دیوارهای این اتاق
از پنجره های بسته ی این شهر
از آدمهایی که محاصره ات کرده اند
و تکه تکه تمام تو را
می بلعند ،
تا به استخوان برسند و
تُف کنند ،
بر روح زخم خورده ای که
تنها باقیمانده ی توست
از
تقسیم نا عادلانه ی زندگی !
هذيان مي نوشم .
تشنه ام ..... !
+
نوشته شده در 88/10/13 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
تقدیمی به آقا امام رضا (ع)
آغوش در آغوش کبوتر پر زد
بر حلقه ی زرد تو نگاهم در زد
گویی که دریچه ی بهشت آنجا بود
آن لحظه که چشم تو به من هم سر زد
+
نوشته شده در 88/08/09 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
کودکی ام را
به آب داده ام .
قد نمی کشم !
+
نوشته شده در 88/07/27 توسط امیر رضا رسولی جامع
|
+
نوشته شده در 88/07/05 توسط امیر رضا رسولی جامع
|